ستاره غیر فعالستاره غیر فعالستاره غیر فعالستاره غیر فعالستاره غیر فعال
 

جدول خانه خالی نداشت

( از خاطرات کلاس اول دبستان )

{phocadownload view=file|id=11|text=جدول خانه خالی نداشت|target=s} جدول خانه خالی نداشت

 

جدول خانه خالی نداشت

 

 

 

 

 

صبح سرد اسفندماه بود. کلاس اول دبستان بودم و من مثل روزهای قبل راهی مدرسه . باد سرد زمستانی بر سر و صورتم می‌خورد و نوک بینی‌ام را سرخ کرده بود. گوشهایم از سوز سرما درد می‌کرد. با هر وزش باد، ترک خوردن پشت دستم را حس می کردم هر چند مادرم صبح ها دستم را با کرم نیوا چرب می‌کرد ولی سرما آنروز صبح کاری به این کارها نداشت و بایستی زور خود را نشان می‌داد تا بگوید هنوز زمستان است. شاید اگر آنروزها زمان بیشتری از تازه با سواد شدنم می‌گذشت و خواندن و نوشتن را بهتر بلد بودم با صدای بلند می‌خواندم " هوا بس ناجوانمردانه سرد است ".

رفتن به مدرسه از واجبات بود.  بنابرین باید می‌رفتم. همانطور که در پیاده‌رو پیش می‌رفتم چشمم به داخل جدول کنار خیابان افتاد. چه قتل عامی صورت گرفته بود. سرتاسر جوی روی سر هم غزوک‌های بیچاره مرده بودند. برگشتم پشت سرم داخل جدول را نگاه کردم چطور متوجه نشده بودم  جدول سیاه سیاه بود و هیچ خانه خالی نداشت تا کلمه‌ای که سراسر وجودم را گرفته بود در آن بنویسم. راستی آن زمان نمی‌دانستم که "ها" دو چشم را در جدول باید " ه "  تنها و گرد نوشت. به‌هر حال بهتر که جای خالی نبود و گرنه احساس تهوع همراه با اضطراب غلط نوشتن یک کلمه، چی از آب در میآمد. بگذریم ... نمی‌دانم غزوکها گناه داشتند یا نه.  البته سال‌ها بعد دانستم که در هر صورت، زمستان همه سیاهی‌ها و همه چندش آورها را کشته بود تا بهار پاک در راه باشد.

                                                                                                                       

                                                                                                                    بیژن شمسی زاده

نظرات (0)

هیچ نظری در اینجا وجود ندارد

نظر خود را اضافه کنید.

ارسال نظر بعنوان یک مهمان ثبت نام یا ورود به حساب کاربری خود.
0 کاراکتر ها
پیوست ها (0 / 3)
مکان خود را به اشتراک بگذارید
عبارت تصویر زیر را بازنویسی کنید. واضح نیست؟
logo-samandehi